ایران مقتدر ، آرزوی هر ایرانی
www.iran1414.com
چهارشنبه 14 شهریور1386
آدمی به کجا می رود؟
انسان، موجودی با ارزشهای خدایی و ذات خدایی، دنبال "زندگی روزمره" میافتد و این یعنی مرگ هر "انسان زندهای"!!
منجلابی که در آن عزیزترین ارزشهای خدایی انسان هر روز فرو میرود!
آدم در همان دور احمقانهی زندگی میافتد، زندگی روزمره، زندگی تکراری، زندگی دوری، همان زندگی دوریای که برای همه "زندگی"ها، از آمیبها و میکروبها گرفته تا جانوران و نباتات حاکم است!
دوری که در آن دائم کار کند برای اینکه بخورد و بخورد برای اینکه کار کند، باز کار کند برای اینکه بخورد و بخورد برای اینکه کار کند! تولید برای مصرف و مصرف برای تولید!!
این زندگی هر جایش را بگیری "دور" است!
درست مثل خر آسیاب!! صبح راه میافتد، با تلاش و کوشش حرکت میکند، میرود و میرود، غروب که میشود باز هم سر جای صبحش دارد دور میزند!!
این است سرگذشت آدم! در گذشته و حال! متمدن یا وحشی! شرقی یا غربی!
در این دور باطل آدم احساسات مخصوصی هم پیدا میکند، نیازها، عقدهها، ایدهآلها، حسدها، کینهها، عشقها، و دردهای مخصوص، در حدی که برای آدمی که فقط "اندکی" آگاه باشد، چندشآور است!
گاه میبیند آدمی، با یک اهمیتی پیش شما میآید و میخواهد درد دل کند، ناله کند، با یک هیاهو و زمینهسازی و اعجابی سخن از دردی میگوید که واقعا مضحک است! و بر بلاهت این بدبخت باید خندید!!
اگر مجموعهی چیزهایی را که در شبانه روز آرزو میکنیم، در زندگیمان از آنها لذت میبریم و یا آرزوی داشتن آنها را داریم، روی صفحهی کاغذ بنویسیم و در یک حالت "آگاهانه" با آن نگاه کنیم، از ترکیب خودمان بیزار میشویم! از قیافهی خودمان بیزار میشویم! از هیکلمان و وجودمان، از زنده بودنمان متنفر میشویم!
کمکم میبینیم، این انسانی که مسجود ملائک بوده، آدمی شده که برای کسب احتمالی یک رتبه، یک زمین، یک درجه، و حتی بالا و پائین شدن یک کیلو پیاز و سیبزمینی، به حدی "ذلیل" میشود، که سگ استعداد "ذلت" او را ندارد! چرا که در بیشرمی و بدبختی نیز، انسان استعدادی ماوراء همهی موجودات دارد!
و بعد لذتها!
اگر لیستی از آن چیزهایی که از آنها لذت میبریم و همواره در خیالمان مجسم میکنیم –هرچه میخواهد باشد- از هر مقولهای، لباس، اتومبیل، خانه، مقام، درجه، تحصیل یا دوست! تهیه کنیم و با آن نگاهی بیاندازیم، در مقابل آنچه از دست میدهیم، چه ارزشی دارد؟!
اصلا چه چیزهایی را برای بدست آوردن اینها فدا میکنیم؟!
"زمان" را فدا میکنیم!
"آدم" را فدا میکنیم!
"استعداد" را!
"غرور خدایی انسان" را!
"امکان عصیان" را!
"استعداد انتخاب آزاد" را!
"استعداد و قدرت نفی" را!
"قدرت خلاقیت" را!
" قدرت تغییر" را!
"قدرت تبدیل سرنوشت" را!
"قدرت فرو ریختن هرچه به ما تحمیل شده و یعد جانشین کردن هر چه که خودمان میخواهیم" را!
همهی اینها را از دست میدهیم، بدون آنکه بتوانیم دربارهی آنها حتی لحظهای "تأمل" کنیم!
و این است که آدمی در زندگی روزمره، همهاش متوجه "بیرون" است!
متوجه این چیزهایی است که به او "لذت" میدهد!
بعد میبینیم که این "من"ی که جنس خداست، از آن بالا به پائین آمده، در سطح "لجن"، مثل "کرم" از "لاشخوری" به شعف آمده!!
این وجودی که یک "وجود پیوسته" است، تکه تکه شده! و هر تکهای در چنگال ددی، دامی، لذت کثیفی، هوس پوچی، ایدهآل مبتذلی!!
و این یعنی:
همه چیز را فدا کردن،
عزیزترین چیزها را برای بدست آوردن پلیدترین و کثیفترین چیزها، فدا کردن!
آدمی به کجا میرود؟!؟
مطلب فوق با اندکی تصرف از آثار یکی از متفکران معاصر، برداشت شده!
به علت اینکه مورد پبش داوری قرار نگیرد، با احترام به نویسنده اثر، نام او محفوظ است!
منجلابی که در آن عزیزترین ارزشهای خدایی انسان هر روز فرو میرود!
آدم در همان دور احمقانهی زندگی میافتد، زندگی روزمره، زندگی تکراری، زندگی دوری، همان زندگی دوریای که برای همه "زندگی"ها، از آمیبها و میکروبها گرفته تا جانوران و نباتات حاکم است!
دوری که در آن دائم کار کند برای اینکه بخورد و بخورد برای اینکه کار کند، باز کار کند برای اینکه بخورد و بخورد برای اینکه کار کند! تولید برای مصرف و مصرف برای تولید!!
این زندگی هر جایش را بگیری "دور" است!
درست مثل خر آسیاب!! صبح راه میافتد، با تلاش و کوشش حرکت میکند، میرود و میرود، غروب که میشود باز هم سر جای صبحش دارد دور میزند!!
این است سرگذشت آدم! در گذشته و حال! متمدن یا وحشی! شرقی یا غربی!
در این دور باطل آدم احساسات مخصوصی هم پیدا میکند، نیازها، عقدهها، ایدهآلها، حسدها، کینهها، عشقها، و دردهای مخصوص، در حدی که برای آدمی که فقط "اندکی" آگاه باشد، چندشآور است!
گاه میبیند آدمی، با یک اهمیتی پیش شما میآید و میخواهد درد دل کند، ناله کند، با یک هیاهو و زمینهسازی و اعجابی سخن از دردی میگوید که واقعا مضحک است! و بر بلاهت این بدبخت باید خندید!!
اگر مجموعهی چیزهایی را که در شبانه روز آرزو میکنیم، در زندگیمان از آنها لذت میبریم و یا آرزوی داشتن آنها را داریم، روی صفحهی کاغذ بنویسیم و در یک حالت "آگاهانه" با آن نگاه کنیم، از ترکیب خودمان بیزار میشویم! از قیافهی خودمان بیزار میشویم! از هیکلمان و وجودمان، از زنده بودنمان متنفر میشویم!
کمکم میبینیم، این انسانی که مسجود ملائک بوده، آدمی شده که برای کسب احتمالی یک رتبه، یک زمین، یک درجه، و حتی بالا و پائین شدن یک کیلو پیاز و سیبزمینی، به حدی "ذلیل" میشود، که سگ استعداد "ذلت" او را ندارد! چرا که در بیشرمی و بدبختی نیز، انسان استعدادی ماوراء همهی موجودات دارد!
و بعد لذتها!
اگر لیستی از آن چیزهایی که از آنها لذت میبریم و همواره در خیالمان مجسم میکنیم –هرچه میخواهد باشد- از هر مقولهای، لباس، اتومبیل، خانه، مقام، درجه، تحصیل یا دوست! تهیه کنیم و با آن نگاهی بیاندازیم، در مقابل آنچه از دست میدهیم، چه ارزشی دارد؟!
اصلا چه چیزهایی را برای بدست آوردن اینها فدا میکنیم؟!
"زمان" را فدا میکنیم!
"آدم" را فدا میکنیم!
"استعداد" را!
"غرور خدایی انسان" را!
"امکان عصیان" را!
"استعداد انتخاب آزاد" را!
"استعداد و قدرت نفی" را!
"قدرت خلاقیت" را!
" قدرت تغییر" را!
"قدرت تبدیل سرنوشت" را!
"قدرت فرو ریختن هرچه به ما تحمیل شده و یعد جانشین کردن هر چه که خودمان میخواهیم" را!
همهی اینها را از دست میدهیم، بدون آنکه بتوانیم دربارهی آنها حتی لحظهای "تأمل" کنیم!
و این است که آدمی در زندگی روزمره، همهاش متوجه "بیرون" است!
متوجه این چیزهایی است که به او "لذت" میدهد!
بعد میبینیم که این "من"ی که جنس خداست، از آن بالا به پائین آمده، در سطح "لجن"، مثل "کرم" از "لاشخوری" به شعف آمده!!
این وجودی که یک "وجود پیوسته" است، تکه تکه شده! و هر تکهای در چنگال ددی، دامی، لذت کثیفی، هوس پوچی، ایدهآل مبتذلی!!
و این یعنی:
همه چیز را فدا کردن،
عزیزترین چیزها را برای بدست آوردن پلیدترین و کثیفترین چیزها، فدا کردن!
آدمی به کجا میرود؟!؟
مطلب فوق با اندکی تصرف از آثار یکی از متفکران معاصر، برداشت شده!
به علت اینکه مورد پبش داوری قرار نگیرد، با احترام به نویسنده اثر، نام او محفوظ است!
نوشته شده توسط ایران1414
در 11:42 | لینک ثابت
•
